اشکان عزیز منو دعوت به این نوشتار کرد...و من با کمال میل پذیرفتم
١/به سرعت به انزلی میرم...یه قایق میگیرم...کف قایق میخوابم...آسمونو نگاه میکنم...
از بین نیلوفرها به زندگی گذشتم فکر میکنم
2/بر میگردم تهران...از پدر مادرم به خاطر اشتباهاتم حلالیت میطلبم
3/تمام دوستام...دعوتشون میکنم خونه...از مامان خواهش میکنم کوفته تبریزی درست کنه...
و ازشون پذیرایی میکنم
4/به امامزاده صالح میرم
5/وصیت میکنم که شوهر یاسی توی هیچ مراسم من نباشه...
6/دوست دارم آخرین لحظات عمرمو در ساحل کیش...روی شنها دراز بکشم...پیراهن آبی
فیروزه ای ام را بپوشم سمانه عزیزم برایم سه تار بزند و آواز بخواند...
7/و باد در حالیکه موهایم را مینوازد...روح مرا به آسمانها برد
سه تار بزن و آواز بخواند
.
.
شکیبا و پرهام عزیزم را دعوت به این نوشتار میکنم...